حسینحسین، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

شیرین تر از عسل

اگه گفتی یعنی چی....

ما تا می گیم اشکلشو گداشتن همه می خندن ما مانده ایم در عجب کز چه سبب همه می خندند.... خلاصه ما هم جدیدا به خنده حساس شدیم و تا کسی بر ما می خندد همی ناراحت می شویم... حال قطعه شعری کوتاه برایتان می خوانیم مامانمان قراراست صدایمان را نیز ضبط نماید اما نمدانیم کی به قول باباجونی وقت گل نی .... یه توپ دارم قلیه سرخ و سیفید و آبیه می زنم زمین هوا می ره  نمی دونی تا کجا می ره من این توپو نداشتم اشکلشو گذاشتم بابام بهم قلی داد یه توپ قل قلی داد   ا چرا می خندین.....؟؟؟؟ ...
8 بهمن 1391

باباجونم تفلدت مبارک

دیروز تفلد بابا بود و من و مامان کلی نقشه کشیده بودیم کیک بازی و شمع فوت کنی راه بندازیم ولی انقد جغتمون داغ کرده بودیم (= تب داشتیم) که تبدیل به آب بازی و دارو بازی شد......   ...
18 دی 1391

کمی اکسیژن

درود آخه ما نی نی ها چه گناهی کردیم که همش باید دود بخوریم.ما وقتی تو دل مامانمونم بودیم یه آقای دکتر فرامرزی بود که هی می گفت این هوا برای نی نی (یعنی ما بده ) به مامان ما می گفت از خونه زیاد بیرون نرویم ما به دنیا اومدیم و این ماجرا هی ادامه داره و هر روز بدتر می شه.....     خلاصه این روزا انقد هوا آلوده است که اول مامانمون بعد هم ما کلی اتو اتو شدیم. رفتیم یه خانم دکتر هی تو دهنمون و گوشمون رو نگاه کرد و یه گوشی گذاشت رو گوشمون ... ما هم هی جیغ کشیدیم.... طبق معمول با کلی ادا و اطوار و غش و ضعف اون شربتا رو ریختن تو دهنمون ما هم هی جیغیدیم. راستی کلی هم آب بازی کردیم برعکس همیشه مامان خودش هی به ما می گفت آ...
17 دی 1391

نوروز جوجوکوچولو و جوجو ها

درود درود هوار تا درود یادش به خیر .... یه عالمه جوجو بود ما بودیم بازم یه عالمه جوجو بود.... جبک جبک بود..... یه کم اون ور تر بع بع بود ما دوس نداشتیم .... ترسیدیم.... ولی جیک جیک خیلی گوگولی بود دوس داشتیم.... ولی اول بهار بود وما هر کاری کردیم نشد جوجو هامون رو بشماریم گفتن باید آخر پاییز بیایی بشماری... ما که نفهمیدیم چرا؟؟؟؟؟ شما می دونین چرا ....؟ هر کی می دونه به ما هم بگه.... ...
6 دی 1391

نخستين باري كه گفتيم مامان

درود درود هزار تا درود ما اصولا پسمل بابايي هستيم .آخه بابامون بيشتر از ما شيطوني و خرابكاري مي كنه خلاصه ما باهم يه تيم خيلي باحالي شديم كه نگو. هيچ محدوديت و ممنوعيتي هم تو كارهامون نيس..... اون موقع ها كه اوچولو تر بوديم هرچي اين مامان ما مي گفت بگو مامان ما مي گفتيم بابا يه جورايي دوس داشتيم اذيتش كنيم تا اينكه يه روز در تاريخ 24/10/90 از زبونمون در رفت و گفتيم مامان ... مامانمون هم كلي ذوق كرد و بالا و پايين پريد و كلي هورا هورا كرد (خورا خورا.... آخه ما به ه مي گيم خ) ...
4 دی 1391

درودی دوباره پس از دوری چند ماهه

ما خیلی دلمون براتون تنگ شده بود این مامانمون هر روز برای خودش کار درست کرده نمی آد اینجا.مطب بنویسه. ا ا ا این کی برد لیبل نداره   خیلی سخته....؟ بابامون دده دلمون تنگیده براش.بابا زود بیا دیگه اینم چند تا عکس از زمان جاهلیتمون....یادش گرامی....   چقدر انگشتمون خوشمزه بودا.... بغل بابا چه گرم بود ... خیلی آروم و نرم بود پشت بازو رو ببینین ... لا لا لا لایی... لا لا لا لایی ...
3 دی 1391